أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
97
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
و تفرقه بان باشد كه در سابقى واسطه بود ميان سبب و حالت و در واصلى واسطه نبود و ميان هر دو سبب واصلى و سابقى با بادى تفرقه به آن بود كه آن دو سبب نبود هر دو بدنى باشند و بادى غير بدنى بود و گاهى ميان بادى و سابقى تفرقه بان بود كه بادى گاهى بىواسطه موجب حالت مىشود بخلاف سابقى و ميان بادى و واصلى بان بود كه واصلى بيواسطه موجب حالت مىشود بخلاف بادى كه گاهى بواسطه موجب حالت مىشود و آن حالت تغيرى در حالت مزاجى باشد يا در حالت تركيبى بود يا تفرقى در اتصال همچنانكه در امتلا كه حالتى بود مزاجى كه موجب سوء مزاج شود از حرارتى كه از عفونت پديد مىشود و بسبب تركيبى هم تواند بود كه امتلاى تجويف معده بود امتلاى مخالف حالت طبيعى و زيادتى مقدار بسبب طفو غذا در معده و حالت تفرقى هم تواند بود بواسطه تمددى كه در معده واقع شود بسبب امتلا و اين ايجاب اسباب سابقى ايجابى بود در اين امور ايجابى غير اولى و در واصلى ايجاب او درين امور ايجابى باشد اولى و در اسباب بادى ايجابى باشد درين امور هم اولى و هم غير اولى مثال اسباب واصلى آنست كه در عفونت در بدن پديد آيد بسبب سده كه آن موجب تپ شود و رطوبتى كه سيلان كند بثقبهء عينى و موجب سده شود و سده موجب عمى شود پس امتلا در حمى سبب سابقى بود و عفونت سبب واصلى بود و سيلان رطوبت در علت اب سبب سابقى بود و سده سبب واصلى بود از براى عمى و اين هر دو قسم بدنى باشد اما اسباب بادى مثال آن حرارت هوا و شمس بود و حركت بدنى و نفسى از همى و غمى يا نسبت سهر يا بسبب تناول چيزى كه گرم باشد مثل سير و پياز كه اين جمله سبب تپ مىتواند بود و مثل ضربه و سقط و هدمت كه موجب انتشار شود و سيلان آب در عين و اين جمله اسباب بادى بود و همچنين سبب دو قسم بود يكى سبب ذاتى كه فعل او و تاثير او در غير ذاتى او بود چنان كه فلفل گرمى كند و كافور سردى كند و همچنين افريسون گرمى كند و افيون سردى كند يا سبب عرضى باشد يعنى فعلى كه ازو صادر شود مقتضى ذات او نباشد همچنانكه آب سرد تسخين كند خواه كه خورند و خواه كه بدن بان شويند بسبب تكثيف مسام و حبس بخارات بدنى و حرارت آن كه در هميشه در تحليل مىباشد چون مانعى از تحليل پيدا شود كه آن تكثيف و آن بخارات و حرارت در بدن بماند و آن سبب گرم شود پس از قبل آب تكثيف باشد و فعل تكثيف حبس حرارت باشد و بسبب حبس حرارت بدن گرم شود و اين گرمى نه فعل آب بود بالذات بلكه بواسطه تكثيف كه عارض تدبير آب شده است و همچنين فعل آب گرم كه بدن را سرد مىكند به تحليل و فعل سقمونيا كه بدن را سرد مىكند به استفراغ صفرا و ديگر بدانكه هر چه وارد بدن مىشود فعل آن در بدن بمحض ورود آن سبب نبود بلكه محتاج بود و در ان فعل بسه چيز يكى قوتى از قوت فاعله كه در ان سبب بود دوم استعدادى كه در بدن باشد كه اين قوت را استعدادى گويند كه قبول فعل بود و آن را قوت منفعله گويند و به همين دو قوت اثر آن سبب بتمامه ظاهر نمىشود تا زمانى كه مدت اثر آن فعل بود در ان ماده درمان بادى كند و وفا كند آن فعل تمام شود و همچنين مختلف مىشود احوال اسباب نسبت به موجبات سبب چنان كه گاه بود كه سبب واحد بود و اثر آن متعدد باشد در ابدان متعدد چنان كه هواى وباى سبب و با مىشود و و با عام مىشود جميع ابدان را يا در اوقات متعدد احداث امراض مىكند و همچنين فعل سبب مختلف مىشود در ضعف و قوت و در ابدان ضعف و قوى و شديد الحس و ضعيف الحس در هركدام به نحو اثر به سبب ظاهر شود و ديگر تقسيم سبب بعضى از اسباب مختلف بود و بعضى غير مختلف بود اما اسباب مختلف و آن سببى باشد كه چون باعث بر طرف شود اثر آن باقى بماند چنان كه آب گرم كرده باتش بعد از آنكه از آتش دور كرده باشند و همچنان اثر گرمى آن باقى باشد و سبب غير مختلف آن باشد كه چون سبب بر طرف شود مسبب هم بر طرف شود مثل شعاع هم بر طرف شود و ديگر بدانكه اسباب مغيره بر احوال بدن آدمى را باحوال حافظه مر بدن آدمى را بر دو قسم بود يا ضرورى باشد يعنى انسان را در مدت حيات از ان گريز نبود يا غير ضرورى باشد و اسباب ضرورى شش جنس بود يكى جنس هواى كه محيط بود بابدان از براى ترويح روح و دفع ابخره دخانى دوم جنس ماكول و مشروب از براى بدل ما يتحلل سوم جنس حركت و سكون بدلى از براى تحليل فضول و استراحت بدن چهارم جنس حركت و سكون نفسانى از براى تدبير معاش و معاد پنجم جنس خواب و بيدارى از براى كسب معيشت و فضائل دفع ماندگى از تعب ششم جنس احتباس و استفراغ از براى دفع مرض و ثقل و از براى ضبط غذا و اين جمله اسباب ضرورى